اعتقادات اون چیزهایی هستند که تو ذهن ما جا خوش کردن و یا اگه بهتر بخواهم بگم تئوری های ذهنی ما رو این عقاید شکل دادن . و سلیقه رو من اون چیزی تعریف می کنم که با وجود این عقاید در عمل نشون می دیم .
حالا سوال اینجاست كه تو زندگی هامون و امور روزمره چقدر اعتقادات و سلیقه ي ما آدم ها با هم هماهنگی و هم خوانی دارن ؟ آیا هم جهت و هم سو با هم دیگه حرکت می کنن و یا در تضاد و مغایرت با هم دیگه به سر می برن ؟
راستی و درستی در گفتار و در عمل رو همه ی ما بهش معتقدیم ولی سلیقه ي بعضی از ما آدمها اینه که بهم دروغ بگیم . حفظ حقوق شهروندی و احترام به حقوق متقابل همدیگر رو تمام ما می پذیریم ولی تو زندگی روزانه مون یه سری موقعیت ها پیش میاد که باعث می شه سلیقه ي ما طور دیگه ای رفتار کنن و به حقوق دیگران تجاوز کنن و حق اونها رو ضایع کنن. چی باعث می شه در حالی که از قبح و زشتی یک عمل که همه ازش باخبریم و اون رو نفي مي كنيم ولی باز اجازه بدیم سلیقه هامون ما رو وادار کنن اون عمل رو انجام بدیم و....خیلی از این گونه موارد می شه مثال زد که اعتقاد و سلیقه ی ما آدم ها با هم در تضاد باشن. آیا اعتقاداتی که پذیرفتیم زورکی و تحمیلی بوده ؟ یا درونی نشده که این قدر تو عمل سست و وارفته جلوه می کنن؟ چی باعث می شه به جیزی اعتقاد پیدا کنیم و چه عاملی باعث می شه اون عقیده رو در عمل نفی کنیم در حالی که همچنان تو ذهنمون به اون عقیده وفادار بمونیم ؟
منفعت طلبی ، سود شخصی ، این که همه چیز رو برای خودمون می خواهیم ، گم کردن فلسفه زندگی و نا آگاهی از اون همه ی این ها می تونه جواب سوال من باشه .سلیقه هامون دارن اعتقاداتمون رو کمرنگ می کنن و اونو به حاشیه مغزمون هل می دن و کم کم فراموشی بهمون دست می ده که کی هستیم و چی کار داریم می کنیم .
«ایمان ، فتحی دشوار است و برای استقرار ، نیازمند نبردهای روزمره »

